Saturday, December 05, 2009
ستاره بفرستبخش اول ترانه ستاره بفرست را میتوانید اینجا گوش کنید. امیدوارم دوستش داشته باشید. ترانه و صدا: مازیار ستودهروان ملودی و سازبندی: محمدرضا چراغعلی .
Wednesday, December 02, 2009
لئونبر هر چی صابسرمايه و سينمادار و پخشکننده پولپرست آمريکايیست لعنت. بشمار. حالا که نسخه بلو ری فيلم لئون را تماشا میکنم میبينم که بیانصافها بیست دقيقه تماشايی از فيلم را برای اکران آمريکا قيچی کردهاند. همين نسخه کذایی هم مبنای پخش جهانی شده و بعد هم که دیویدی شده با آن اسم مسخره حرفهای. الان که فکرش را میکنم میبينم يک نسخه معروف به اروپایی هم روی ویسیدی قبلاً در ايران ديده بودم از اين فيلم که صحنههای اضافهای داشت اما درست دقت نکرده بودم بفهمم بيست دقيقه مهم - خودش يک فيلم کوتاه میشود - از سر فيلم پريده. لئون يکی از فيلمهای محبوب من است. با احتساب سیدی موسيقيش فکر میکنم اين فيلم را روی هر فرمتی که فکر کنيد دارم که این خودش میشود آخر خوره بازی. خيلی هم متاسفم که آقای دوایی دوست داشتنی فيلم محبوب مرا دوست ندارد. البته من هم فيلم محبوب ایشان را هیچ دوست ندارم که اين به آن در. تازه آن فيلم که هيچ، کلاً از هيچکدام فيلمهای آن مرتيکه خپل انگليسی هميشه استاد خوشم نمیآيد. چه میشود کرد، همين جوریهاست ديگر. حتماً فيلم محبوب نسلهای بعدی هم میشود اين ترنسفورمرها و اينجور چيزها که من با چکش هم بالا سرم بهايستی حاضر به ديدنشان نيستم. گر چه این هیچ خوب نیست که آدم گاهی حس میکند دارد از زمانه عقب میافتد و مثلا ً وقتی میبيند با هيچ دگنکی حاضر به هضم شعر زبانباز پست مدرن ايرانی يا مثلا ًجفنگيات محسن نامجو - با عرض ارادت تمام قد به طرفداران - نيست کمکم ترس برش میدارد نکند بيات شده و دارد مثل دار و دسته حميدی شيرازی مقابل علم و کتل نداشته نيما عربده میکشد، باور کن. اما اين هم هست که تميز دوغ از دوشاب در زمان خودش گاهی همچين آسان هم نيست و بخودم دلداری میدهم که در مقابل نيما جیغ بنفش هوشنگ ايرانی و شاهينهای شاهين تندرکيا هم بود و مدرن بودن به معنی پذيرفتن هر جفنگی نيست. داشتم چی میگفتم چی شد خلاصه. القصه. اولين بار شاید ده سال پيش بود که لئون را ديدم. يک سر آمده بودم مرخصی از کردستان و خانه دوستم سامان بودم و قرار بود برگردم همان روز که سامان گفت حالا يک شب ديگر بمان که ماندم و لئون را با هم ديديم. از همان زمان دوستش داشتم و دارم تا حالا و نوشتم که روی هر فرمتی که در میآید فوری میپرم يکی میخرم میگذارم بالای تاقچه. بعد هم از شما چه پنهان، با ترس و لرز يک نگاهکی میکنم ببينم هنوز سر پا هست، نفس میکشد يا بيات شده اين هم از اثر روزگار و مچاله شده از سوز بیپير زمان و چقدر ذوق میکنم که میبينم نشده. مندرس و شندره نشده و من هنوز تنهايی اين آدم را دوست دارم و همين ديگر. .
Thursday, November 26, 2009
رضا قاسمی نوشته که شهرام شيدايی هم رفت. يکدفعه پرت شدم به اواسط دهه 70 و آن دفتر محقر مجله گردون و جلسات شعر. بهزاد زرينپور بود و مهرداد فلاح و حافظ موسوی و عفت کيميايی. شهرام شيدايی هم بيشتر با خانمی میآمد که به نظر میرسيد مادرش باشد. برخلاف بقيه زياد حرف نمیزد و در مورد شعر ديگران نظر نمیداد و محجوب بود. شعرش را میخواند و نظر ديگران را میشنيد و بی سر و صدا میرفت. زندگیاش از اين به بعد در شعرهايش خواهد بود. .
Tuesday, November 24, 2009
دوست ندارم اينجا پشت هم شعر رديف کنم اما چکار کنم که نمیشود من سميناری، کورسی کنفرانسی بروم و مثل بقيه، مثل بچه آدم بنشينم درست گوش کنم. البته هميشه اول خوب شروع میکنم و يک يکربعی خوب دقت میکنم اما بعد منم و روياها که میروم همراهشان بیاختيار و لعنت به من. بهرحال. و بعضی وقتها هم نتيجه مثلاً میشود اين: سبکسرم به تماشای رنگين کمان و شادخوارم وقت پروانهبازی گلها هلاک عقل نباش وقت عشق به تماشای باران بيا. .
Wednesday, November 18, 2009
بخشی از یک شعر ... و نه حتی این رایانههای منگ با کلههای برقیاشان وقتی زل میزنند به ما هر شب از پشت مانیتورهای رنگیاشان هیچ نمیفهمند ما چی پچ پچه میکنیم تا صبح تا خود صبح بعدها اما بادها، سالهای سال بعد بارها بی ما از دهلیزهای شب میگذرند از سر شب خوابزده و طنین زمزمههای آشنای ما چون نغمههای گمشده داوود در آبی رویای عاشقان میپیچد هر شب. .
Tuesday, November 10, 2009
 شما هم اگر مثل من دوستدار آقایی هستید به اسم جلال آل احمد بروید اینجا ببینیدش. اینترنت پرسرعت هم داشته باشید لطفاً. یک ویدئو هم از آقای ترانه هوا کردم امشب. از دست ندهیدش. .
Monday, November 09, 2009
 عجب خبر بدی باز. مهدی سحابی هم رفت. مهدی سحابی اگر همه عمرش هيچ کاری نکرده بود جز ترجمه در جستجوی زمان از دست رفته، باز هم ما در زبان فارسی بسيار مديونش میبودیم. در جستجو ... رمان محبوب من است و غیر ترجمه انگليسی يکی دو جلدش را به فرانسه هم دارم. میماند ترجمهاش به فارسی که حالا یادگار گرانقدر مهدی سحابی است. روحش شاد باشد این مرد. .
Saturday, November 07, 2009
اينجور معلوم است که آقای ابراهيم حامدی رسماً نذر کرده سر يک بگو مگو با فريد زلاند يکی يکی آهنگهای مشترک را با تنظيم مجدد نابود کند. نوبت به "مست چشات" رسيده فعلاً. .
Sunday, November 01, 2009
 1. پای يکی از همين نوشتههای اخيرم بود که خوانندهای عزيز نظر گذاشته بود که چرا اینقدر تلخی در لحن من است. ديدم از لحن نوشتههای اين وبلاگ بدتر - که بهرحال خواننده محدودی دارد - ترانههام است که تلخ است و داشتم فکر میکردم که اين مربوط میشود به زندگی من که اين تلخی اينجور راحت تو کارهای من خیمه زده اما حالا که دارم اين کتابهايی که از ايران آوردهام را يکی يکی تمام میکنم میبينم وضع بقيه هم از من هيچ بهتر که نيست، بعضاً به مراتب بدتر است. حتی آن رمان جمع و جور داريوش مهرجويی هم که بسيار شوخ و شنگ شروع شده بود و نثر طنازی هم داشت، آخرش به تراژدی و غم و غصه کشيد. کارهای خانمها سپينود ناجيان و مرجان شير محمدی هم هيچ حال و روز بهتری ندارند. نمیخواهم برای اين افسردگی منتشر دليل جور کنم اما انصافاً خيلی هم نباید عجيب باشد که ما اينجوريم وقتی که فقط سر يک انتخابات اينقدر کشته و زخمی و زندانی و قربانی میدهيم. اميدوارم جوری پيش بياید که حال ما و کارهامان يک جوری کمی بهتر شود. 2. عجب گنجينهایی بيخ گوشه ما خوابيده و ما بیالتفات از کنارش میگذريم. موزه رضا عباسی را میگويم همين زير پل سيد خندان. با يک پانصد تومان ناقابل - شايد يک سوم بليت سينما – میشود از ريتونهای طلای زمان هخامنشی بگیر تا مينياتورهای مکتب هرات را دل سير تماشا کرد. غمم گرفت وقتی ديدم موزه سوت و کور است و چندان بازديد کنندهای ندارد. يکی دو تا گالری نقاشی هم که سر زدم همين وضع بود. معلوم نيست که خيل دانشجويان هنر دانشگاههای تهران کجا پرسه میزنند اين روزها. خدا باعث و بانی اين موزه را که همین آقای آيدين خان آغداشلو باشد، عمر طولانی و سلامتی عنايت کناد. يک سر هم به اتفاق برادرانم رفتيم موزه هنرهای معاصر که کماکان گنجينهاش به روی عموم بسته بود. خدا به اين مسئولين مربوطه هم عقل درست و درمان عنايت کناد. بشمار. 3. خبر شدم به مناسبت چهلمین سالگرد مرگ جلال شبکه دو ویژهبرنامهای پخش کرده همراه تصویرهای کوتاهی از جلال. به زحمت و با کمک و لطف آقای دکتر چراغعلی يک نسخه DVD از این برنامه گير آوردم. جان به سر شدم تا درست در دقایق پایانی رسید به سخنرانی جلال در دانشگاه تهران سال 47 و بعد این همه سال رسیدم به تصویر و صدای جلال. این 1 دقیقه و بیست ثانیه برای عاشقی مثل من حالا حسابی گنجی است برای خودش. این آقای دکتر چراغعلی يک گنج دیگر هم به من داد در این سفر. جوان با ذوقی تمام ترانههای پیش از انقلاب بابک بیات را يک جا جمع کرده با روی جلد کار و اسکن صفحه گرامافون و غیره. کار آرشیوی تمیزی است که راستش کیف ما را کيفور کرده بدجور. یادم باشد يک نسخه برای فرجام کپی کنم. 4. رفتم تو کار این نقاشیهای روی کاهگل پرویز کلانتری. چندتاش تو کتاب برگزیده نقاشیهاش بود اما وبسايت خودش خیلی حسابیتر است. وبسايتش ساده اما با مزه است. خدا این پرویز کلانتری را هم حفظ کند.
5. چه میکند این مرجانه گلچین تو این سریال شمس العماره. کجا بود این، اینهمه سال بعد آینه؟ رسماً آدم کف میکند از دیدن بازيش. .
Wednesday, October 28, 2009
1. کلی کتاب خرکش کردهام آوردهام اين سری که حالا دارم يک جور خاصی کيف میکنم. به هر کدام يک نوکی میزنم و میگذرم و باز از نو. آخرش هم که البته معلوم است؛ میافتم به اين خرمن و باز چندين ماه بايد سماق بمکم. البته اين سری کلی هم برگزيده نقاشی خريدهام که به ديدنشان حالا حالاها مشغول خواهم بود. بخصوص برگزيده نقاشیهای عليرضا اسپهبد که رفتنش داغ بدی بود که به دلم ماند. 2. فقط رسیدم بروم بیپولی را ببينم که هيچ فيلم خوبی نبود. نمیدانم اين جماعت کارگردان و منتقد در ايران چه میکنند اين سالها. وقتی نمونه درجه يکی مثل در جستجوی شادی با بازی ویل اسميت همين يکی دو سال اخير روی پرده بوده نمیدانم اين آقايان چطور رويشان میشود اين نسخه وطنی پر ايراد را روانه پرده کنند، به به هم راه بياندازند. ربطی هم به نداشتن امکانات ندارد وقتی فيلمنامه اينقدر سوراخ و پر ايراد است. ترديد را هم متأسفانه نرسيدم ببينم. بقيه فيلمها را هم که بايد باز تو قوطی ببينم. 3. عجب رمان با حالی نوشته اين داريوش مهرجويی. 100 صفحهاش را خواندم يک نفس. رمان جمع و جوری است و تا حالا که پرتی نداشته. تا ببينم چطور داستان را جمع خواهد کرد. 4. نشنيده بودم که تالار سنگلج بازسازی شده. سال 77 که يک سر رفته بودم وضع مفلوک و مندرسی داشت. خودم را آماده کرده بودم که با وضع بدتری مواجه شوم که ديدم يک تالار جمع و جور تر و تميزی شده، حسابی آبرومند. اجرای هادی مرزبان هم از هاملت با سالاد فصل اجرای خوبی بود. نيمه اول نمايش را بهاره رهنما از يکنواختی بيرون کشيد و نيمه دوم را پینگ پنگ کلامی فردوس کاويانی و رضا فياضی. خيلی شب خوبی بود. البته نمایش که شروع شد يادم افتاد که رادی را با آهسته با گل سرخ شناختم نه اين نمايشنامه. خلاصه که اجراهای تاتر سنگلج را از دست ندهيد که خوب سالنی شده. 5. وضع ترافيک تهران و کلاً وضع ظاهر تهران بنظرم رسيد بهتر شده که بايد از معجزات حضرت شهردار باشد. از دولت نهم و غيره که کسی تا حالا معجزی نديده. 6. دم برگشتن حسابی حال آدم خراب میشود و به نوعی همه چی از دماغ آدم در میآيد بعضی وقتها. بلا تشبیه مثل وقت مردن است که همه خاطرهها با دور تند از جلوی چشم آدم میگذرد و حسرت و حسرت و دلتنگی و دلتنگی. اين ور هم بايد کلی جنگيد تا دوباره سر پا شد. کاريش نمیشود کرد. فعلاً که زندگی اين ريختی شده. .
|