مازیار
 
A Persian Blog
 
 
 

Sunday, March 18, 2007
 



آسیب شناسی یک اعتراض

می گويند توجه به گذشته يا احيانا ً دفاع از ارزش های تاريخی غافل شدن از حال و آينده است. اينکه گذشته چه بوده يا اينکه درباره اش چه بگويند مهم نيست. مهم اين است که وضع خوبی نداريم الان و بايد فکر ساختن حال باشيم. می گويم قبول اما من و ما هم که به اين اعتراض فرهنگی پيوستيم خدا به سر شاهد است صبح تا شب مشغول تفاخر و تخرخر و نشخوار عنعنات ملی نيستيم. هر کدام از ما هم، هر صبح که روزی ديگر را آغاز می کنيم سعی می کنيم حرکتی رو به جلو داشته باشيم و اگر تعلق خاطری هم به آن مملکت داشته باشيم فارغ از اينکه کجای اين دنيا باشيم سعی می کنيم که حداقل برای امروز آن ملک آبرو باشيم. من اين سالها که بيرون ايران هستم حتی در نحوه لباس پوشيدنم هم دقت می کنم چون می دانم که بد و خوب آن تنها به نام خودم نوشته نمی شود. هيچ تعصبی هم به تاريخ ندارم و اگر روزی همکاری هندی دل خونی از کشورگشائی های نادرشاهی داشته باشد، همدردی می کنم و هیچ هم سعی نمی کنم ادای قوم پيروز را در بياورم و کثافت کاری های نياکان را ماست مالی کنم. حتی وقتی از امروزمان هم می گويند اهل توجيه نيستم. وقتی آن گند گاله دهان مزخرف می گويد خودمان هم می گوييم و می نويسيم که دارد مزخرف می گويد. خودمان هم می نويسيم که سنگسار در هر عصر و زمانی بربريت و توحش است. می نويسيم زندانی سياسی وهن هر حکومتی است. قبلاً هم نوشته ام که بی آبرویی کم نداريم. اما اين مملکت گذشته تابناکی هم دارد و من اصلاً خجالت نمی کشم که به اين قسمت از گذشته افتخار کنم، اين اگر با ژست روشنفکری بعضی جور در نميايد مشکل خودشان است. گيری کرده ايم، يک سر جمهوری اسلامی می خواهد به زور حقنه کند به تمام فرزندان آن مرزو بوم، که پيش از اسلام در اين مملکت چيز ارزشمندی نبوده و یکسره تاريخ را مصادره به مطلوب می کند، يک سر هم يک عده روشنفکرنما می خواهند حقنه کنند که افتخار به ارزش هایی که داشته ايم تعصب است و اخ است و دوره اين حرفها گذشته و چه. در همین جزیره، دیدم همین اواخر دو منتقد فيلم که قاعدتا ً باید از قشر آگاه جامعه باشند، داشتند بازی دو بازيگر آمريکایی را به شدت تخطئه می کردند فقط به اين دليل ساده که در فيلم هایی بازی کرده بودند که داستانی انگليسی داشت اما نقش را به بازيگر انگلیسی نداده بودند. انگار هر بار فيلمی بر اساس داستانی انگليسی ساخته می شود حتماً بايد همه نقش ها را بدهند به بازيگران انگلیسی حتی اگر سرمايه و ديگر عوامل اصلا ً انگلیسی نباشند. جالب اينکه هيچ کدام هم نمی گفتند چرا بازی اين دو بازيگر بد است. مرتب می گفتند چرا نقش را به فلانی و فلانی نداده اند. از تعصب پوچشان سر فوتبال هم حرفی نمی زنم که بوی گندش حالم را بهم می زند.

به ستارخان گفتند پرچم روس يا انگليس را بزن سر در خانه ات که مصون باشی. اين مرد بزرگ مغرور زير بيرق کسی نرفت. من ایرانی هستم و ایرانی را از انیرانی برتر نمی دانم اما پايه بازيافت اعتماد به نفس ملی را استوار بر پی اين غرور ملی می خواهم.

می گويند اعتراض به اين فيلم بيشتر باعث معروفيت اين فيلم می شود و فروش بيشتری می کند. می گويم خيلی ببخشيد اما حرف ياوه ايست. اينکه فيلم های مخملباف نيست يا کتاب های عبدالکريم سروش که با سر و صدای مخالف خوانی بيشتر فروش کنند يا خوانده شوند. اعتراض بکنيم يا نکنيم اين فيلم به خاطر قدرت تکنيکی و ساختار دراماتيک فروش بسيار خوبی خواهد کرد. فقط گوشه ای واکنش ما ثبت می شود و از ديد اهل نظر پوشيده نمی ماند.

می گويند اين چه هياهوی مسخره ايست که راه انداختيد. اين فقط يک داستان تخيلی است و نويسنده و کارگردان هم هيج کجا ادعا نکرده اند که اين داستان مطابق با رويداد تاريخی است. شما که فرق فيکشن و درام را با تاريخ نمی فهميد به چی اعتراض می کنيد. می گويم قبول که اين فيلم ادعای تاريخی بودن ندارد و با تخيل به يک رويداد تاريخی شاخ و برگ داده. اما چطور تخيل فقط در مورد يک قطب داستان وارد عمل شده و هر صورت و لباس و اخلاقی که خواسته به ملتی داده که واقعاً وجود داشته. چطورتصویر يک قطب داستان به تاريخ يا لااقل تاريخ ضبط شده وفادار است اما قطب متخاصم بربر و وحشی و انسان نما تخيل شده. درست که بايد اين رويداد دراماتيزه بشود در قالب داستان و فيلم اما هيولا جلوه دادن يک قطب ماجرا که اتفاقاً وجود خارجی داشته از منطق داستان تبعیت نمی کند. اینکه فضای داستانی ارباب حلقه ها یا شهر گناه نیست که کاملا تخیلی باشد و بشود به هر صورتی جولان داد. يادمان باشد همين چند سال پيش هم که ژان ژاک آنو دشمن پشت دروازه ها را ساخت با اينکه چهره بدی از سربازان روس نشان نداده بود کهنه سربازان نبرد استالينگراد اعتراض وسیعی کردند به نمايش اين فيلم. اعتراضی که فرهنگی هم نبود. آنجا هم کسی ادعای تاريخی بودن نداشت اما وقتی داريد از جريانی که اتفاق افتاده فيلم می سازيد نمی شود وقايع را دلبخواهی تفسير کرد با بهانه تخیل و انتظار داشت اعتراضی نباشد.

می گويند کتاب فرنک ميلر سال 1998 منتشر شده و اين داستان به همين صورت در آن تصوير شده. تا حالا کجا بوديد که هيچ اعتراضی نکرديد به اين کتاب. می گويم برد يک کتاب مصور همينقدر بوده که تا بحال هيچ کدام از ما در مورد آن نشنيده بوديم و من در همين کشور اروپايی هم تا بحال يک نفر را نديده ام که آنرا ديده باشد. اما حالا با يک تخم دو زرده هاليوودی مواجهيم که سراسر دنيا خوب ديده خواهد شد و ساختن چنين تصويری از گذشته ملت ما در چنين زمانی که آن مملکت دائماً در تيتر خبر گذاری هاست همزمانی شومی است و نبايد نديده گرفته شود. يعنی اگر اين فيلم وقت ديگری ساخته می شد هيچ واکنشی نشان نمی داديد و فقط دعوا سر ارجاعات سياسی است؟ نه، در آن صورت هم بايد که واکنش نشان می دادیم. اما شايد وجوب کنونی را نداشت.

سينماهای اروپا و آمريکا که شروع کردند به پخش آگهی اين فيلم، پندار يوسفی پيشنهاد داد اين بار بجای اينکه مثل هميشه شلوغ کنيم و بدو بيراه بگوييم و چهره خود را بيش از پيش خراب کنيم و نياکانمان را هم لايق همين تصويری که در فيلم دارند نشان بدهيم، بياييم جواب يک محصول فرهنگی را با يک محصول فرهنگی بدهيم. مگر نه اين است که ما فکر می کنيم نیاکان ما اين چنين دد و ددمنش نبوده اند؟ بسيار خوب، حرف نزنيم، نشان بدهيم. قرار گذاشت سايتی درست کند که ما هم تصويرهامان و برداشت هامان و مستند ها را در آن به نمايش بگذاريم. گروهی از هموطنان وقتی اينکار شروع شد در اقدامی کاملاً عجولانه بدون اينکه دقت کنند ببينند که اين بار قرار نيست طبق معمول سنواتی هیاتی عمل شود و بريزيم و بهم بزنيم يا پلاکارد آتش بزنيم و نا سزا بگويیم و بجای توجه به مفهوم حرکت با تمرکز روی کلمه عنوان حرکت، اين اقدام را با کلاماتی چون ناآگاهانه و ندانسته و متعصبانه تخطئه کردند. بعضی ترسيدند کلمه بمب به ژست روشنفکری اشان آسيب برساند. بعضی هم باز عجولانه خاله با تجربه و داداش عاقله شدند و نصيحت کردند بدون اينکه خلاقيت اين پيشنهاد را ببينند، بعد ارجوزه بخوانند. تا همينجا هم پيشنهاد خلاقانه اين جوان 26 ساله - که اينطور که می بینم با وسواسی ستودنی کار می کند و از سمبل کاری های مرسوم ما ايرانی ها در کارش نشانی نيست - به ثمر نشسته و آنچه در اين سايت جمع شده کاملاً آبرومند بنظر می رسد. اميدوارم اين سايت فقط آغاز اين حرکت باشد و اين فيلم که آمد و رفت اين سايت بماند و ما هر روز بهترش کنيم و نگهش داريم. حالا ديگر خیلی مهم نيست که دوستان تخطئه گر اينجا و آنجا چپ و راست کامنت بگذارند که منظورما فلانی نبود و فلان و بهمان بود. همه رطب و يابس است. خودتان را خسته نکنید، می دانم که پذيرفتن اشتباه - بله اشتباه، با کسی تعارف ندارم - شجاعت اخلاقی خاصی می خواهد. حالا اين سايت هست و حتی در رسانه هایی هم که منعکس شد همانجوری انعکاس پيدا کرد که می خواستيم. من اعتقاد ندارم که امضا گذاشتن چهره های هنری ميتواند مبنای درست يا غلط بودن حرکتی شود اما همين که آدم هایی مثل منوچهر طیاب و داريوش مهرجويی به موج اين اعتراض پيوستند احساس دلگرمی بيشتری می کنم.

اين مطلب چقدر طولانی شد. فقط يک خاطره: ( همان صحرای کربلا و التماس دعا و اینها)

اواسط دهه 70 با اکيپی 80 نفری بهمراهی استادی رفتيم به اجرای طرح غربالگری سرطان مری در ترکمن صحرا. گزارشاتی بود در منابع غربی که در اين منطقه از ايران سرطان مری شیوع بالائی دارد و ما می خواستيم با تستی ساده و ميدانی اين را ثابت يا رد کنيم. به ترکمن صحرا که رسيديم هوا از بخت بد و عدم پیش بینی ، بسيار بد و بارانی بود و کاشف هم به عمل آمد که مردم طبق سنت خودشان از اواخر ماه رجب به پيشواز ماه رمضان می روند و روزه هستند، امکانی نيست که بالون های ما را قورت بدهند. اينجور که يادم هست يک سری تبليغات منفی محلی هم شده بود قبل اينکه ما برسيم. حالا تصور کنيد قيافه اين جماعت 80 نفری را که اين همه راه آمده اند با صرف هزينه تا اين طرح به ثمر برسد و همان آخر روز اول بعد کلی راه رفتن زير باران و توی گل و شل هيچ گروهی نتوانسته بود تعداد قابل توجهی را غربالگری کند. اين وضع روز دوم هيچ بهتر نشد و می شد نااميدی و کلافگی را در فضا احساس کرد. وقت زيادی هم نمانده بود و بايد برمی گشتيم. نمی دانم شب آخر بود يا ماقبل آخر که فرا خوانده شديم به سالن تجمع بيمارستانی که ساکن بوديم. ُاورهدی بود و پرزنتیشنی ظاهراً. استاد پير حرف داشت. اسلايد اول و دوم عکسهای تخت جمشيد بود و ما هنوز داشتيم سر جای خودمان می جمبيديم به گمان اينکه اين اسلايد اول دوم همان گل و بلبل و راز بقای اول کار است و منتظر بوديم ببينيم اين حضرت چه پيشنهاد می دهد برای برون رفت ازاین بن بست. اما اسلايد های بعدی هم باز تخت جمشيد بود. اينبار با جزئيات بيشتر و حضرت شروع کرد جزئيات معماری و آبیاری و قسمت های مختلف را ريز به ريز گفتن. آپادانا را نشانمان داد و دروازه ملل و تشريفات و غيره. گفت و گفت و گفت. دقيق و قسمت به قسمت. داشتم کفری می شدم که آخر يعنی چه، حالا چه وقت اين صحبت هاست و اصلاً چه ربطی دارد که تمام کرد. فقط گفت: اينان پدران شما بودند، شما ببينيد چه می کنيد.


در ضمن آن آقا گاوه آن بالا ، آن سر ستون را می گويم، حدوداً یک 2500 سالی شیرین عمر دارد. برده ای هم در ساختنش نقش نداشته. اين عکس را امسال از بازديد لوور سوغاتی آوردم برای خودم. هر روز روی دسکتاپ کامپیوترم نگاهش می کنم و باور می کنم که ما می توانيم.
.
Comments: Post a Comment

 

 
Archives:

 
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • November 2008
  • December 2008
  • January 2009
  • February 2009
  • March 2009
  • May 2009
  • June 2009
  • July 2009
  • August 2009
  • September 2009
  • October 2009
  • November 2009
  • December 2009

  • Blogroll Me!

    This page is powered by Blogger. Isn't yours?